بـــــــــــــــــــــــــــــــه آر... سال نوتون مبارک نه کسی چشم به راه.. نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه... بین عاشق شدن و مرگ، مگر فرقی هست وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه... پشت پا خوردم ز هر کَس که گفت یار منه چون که دیدم روز و شب در پی آزار منه هرکه دستی از محبت حلقه کرد بر گردنم دیدم این دست محبت ، حلقه دار منه . . . من اگـر گـم شـده ام در پس پـرده ء اشـک مـن و تـو کنـار مـن و تـو تـا بسویش بدویـم از سـر شـوق مونس واقعـی خلـوت مـاست... آری ...تو راست میگویی آسمان مال من است پنجره ... فکر ... هوا ... عشق ... زمین... مال من است! اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است؟ من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست... صبرکن سهراب! قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم به یادم می آید... بی اختیار دلم فشرده میشود گوئی قلب بی مهر و احساس من برای نخستین بار می گرید...
تپش تن، تپش قلب بود و تپش روح، عشق، و این " دل " که مرکز خواستن است.
اگر به سوی شکم و شهوت گراید زمینی می شود و به سوی خرد و عقل، آسمانی،
کدام عاشق در چشمان معشوق می تواند نگاه کند !؟ کدام ؟
چون معشوق آسمانیست، سخت است نگاه در نگاه او...
زندگی با عشق رنج است و بی عشق مرگ.
اما رنج عشق با امید وصال بسیار شیرین و گواراست. عشق را جز با رنج نفروشند.
خدایا! هدف عاشقی رسیدن به معشوق نیست، یاری ام کن دریابم هدف،
معشوق بهانه است، عشق هدف است.
جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا زنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را زبرگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟
تـو اگـر خستـه شـدی
مـأمـن گـرم خـداست
او همیـن جـاست
سـال ها منتظـر اسـت
تـا صـدایش بزنیـم از سـر عجـز
و بفهمیـم کـه او
اَز روزے ڪـﮧ בریافتِـﮧاَم ،
جُز خُوבم ڪَســے را نَـב ارَم
ڪـﮧ ב لـב اریَـــم بـِבهَـב ،
بَرایَـم آواز بِخوانَـב
وَ با هَمِـﮧے بَـבیهایَـم،
تَرڪَم نَکُنَـב .
اَز وَقتـــے خُـבآ
را בوست בارَم


