X
تبلیغات
تک پر


تک پر

به نام خدایی که خالق عشق است
خدا قلب را آفرید و برای آن دو تپش قرار داد، تپش تن و تپش روح.
تپش تن، تپش قلب بود و تپش روح، عشق
، و این " دل " که مرکز خواستن است.
 این تمایل میان زمین و آسمان در نوسان است.
اگر به سوی شکم و شهوت گراید زمینی می شود و به سوی خرد و عقل، آسمانی،
و علامت آسمانی بودن عشق خداست است.
کدام عاشق در چشمان معشوق می تواند نگاه کند !؟ کدام ؟
چرا !؟
چون معشوق آسمانیست، سخت است نگاه در نگاه او...
زندگی با عشق رنج است و بی عشق مرگ.
اما رنج عشق با امید وصال بسیار شیرین و گواراست. عشق را جز با رنج نفروشند.

خدایا! هدف عاشقی رسیدن به معشوق نیست، یاری ام کن دریابم هدف،
عاشق پیشینگیست نه رسیدن به معشوق.
معشوق بهانه است، عشق هدف است.
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 0:41 توسط § & н| |
بهـــــــــــــــــــــــــــــار ...

بـــــــــــــــــــــــــــــــه آر...

سال نوتون مبارک

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 3:15 توسط § & н| |
دردهای من
جامه نیستند
تا زتن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا زنای جان برآورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را زبرگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 16:26 توسط § & н| |
نه کسی منتظر است

نه کسی چشم به راه..

نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه...

بین عاشق شدن و مرگ، مگر فرقی هست

وقتی از عشق نصیبی نبری

غیر از

آه...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 15:50 توسط § & н| |

پشت پا خوردم ز هر کَس که گفت یار منه

چون که دیدم روز و شب در پی آزار منه

هرکه دستی از محبت حلقه کرد بر گردنم

دیدم این دست محبت ، حلقه دار منه . . .

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 23:59 توسط § & н| |
 

من اگـر گـم شـده ام


تـو اگـر خستـه شـدی

در پس پـرده ء اشـک مـن و تـو


مـأمـن گـرم خـداست



او همیـن جـاست

کنـار مـن و تـو


سـال ها منتظـر اسـت

 

تـا بسویش بدویـم از سـر شـوق


تـا صـدایش بزنیـم از سـر عجـز



و بفهمیـم کـه او

 

مونس واقعـی خلـوت مـاست...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 13:59 توسط § & н| |

آری ...تو راست میگویی آسمان مال من است

پنجره ‌‌...

فکر ...

هوا ...

عشق ...

زمین...

مال من است!

اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است؟

من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست...

صبرکن سهراب!

قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 15:37 توسط § & н| |
هرگاه خاطره آن عشق کهن

به یادم می آید...

بی اختیار دلم فشرده میشود

گوئی قلب بی مهر و احساس من

برای نخستین بار می گرید...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 15:55 توسط § & н| |
خـُב آ را בوست ב ارَم ،

اَز روزے ڪـﮧ בریافتِـﮧاَم ،

جُز خُوבم ڪَســے را نَـב ارَم

ڪـﮧ ב لـב اریَـــم بـِבهَـב ،

بَرایَـم آواز بِخوانَـב

وَ با هَمِـﮧے بَـבیهایَـم،

تَرڪَم نَکُنَـב .

اَز وَقتـــے خُـבآ

را בوست בارَم
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 22:46 توسط § & н| |